مؤلف مجهول

7

عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )

اسحق ، از مشرق غيب طلوع كند ، سيد جبرئيل راضى شد . و در آن قريه دو دختر بود ، يكى را نام خديجه و ديگرى را دولت نام بود . و مادر سيد جبرئيل به خداى تعالى مناجات كرد كه در خواب به هر كدام اشاره شود از براى پسرش بخواهد . القصه در خواب اشاره به دولت شد . چون بيدار شد ، خواستگارى نموده دولت را از براى سيد گرفتند و بعد از چندين وقت حق تعالى به بهترين ساعتى شيخ صفى الدين را خلق نموده به وجود « 1 » آورد . و چون شش سال از عمر مباركش گذشت ؛ سيد جبرئيل به رحمت ايزدى پيوست و در وقت رحلت جاى خود را به حضرت ابو اسحق « 2 » شفقت نمود و مريدان را به اطاعت آن سرور امر فرمود . چون شيخ صفى به سن چهارده سالگى رسيد ، ارادهء سفر فارس نموده از مادر مرخص شده كه برادر خود را ببيند ، و شايد در اين سفر به صحبت روشندلى رسيده دست ارادت به دامن سعادتمندى زده كه آيينهء دل را صيقل دهد . القصه از اردبيل بيرون آمده احوال پير نيكو سيرى بپرسيد . گفتند كه در شيراز مردى هست كه از كثرت رياضت كار او به جايى رسيده كه از اسرار دل خبر مىدهد و نام او شيخ نجيب الدين است . شيخ صفى الدين را شوق ملازمت شيخ در خاطر خطور كرد و گرم رفتن شيراز بود . چون داخل شهر شد ديد كه جنازه [ اى ] از شهر بيرون آوردند و خلق بسيار جمع شده گريبانها چاك كرده‌اند . چون حضرت شيخ احوال بپرسيد ؛ گفتند كه شيخ نجيب الدين شيرازى است كه فوت شده . حضرت شيخ فرمود كه : دريغ از راه دور و رنج بسيار . « 3 » پس به جنازهء شيخ حاضر شده شيخ را دفن كردند . و بعد از آن به خانهء برادر خود سيد صالح آمده او را دريافت و بعد از ملاقات احوال پرسيد كه پير روشن ضميرى در اين شهر هست ؟ گفت بلى مردى هست

--> ( 1 ) - شيخ صفى در سال 650 متولد شده است . ( 2 ) - ابو اسحق كنيهء شيخ صفى است . ( 3 ) - بگو خواهر به غم گشتم گرفتار * دريغ از راه دور و رنج بسيار ( امثال و حكم دهخدا ) -